سلام دوستان...
این شعر و آهنگ فریدون آسرایی تقدیم به شما
یه رنگ سفیدی نشسته رو موهات
هنوزم قشنگن واسم جفت چشمات
دوتاخط باریک کنار لبات
هنوزم تب عشق تو حال و هوات...
پیشاپیش سال نوتون مبارک

این شعر و آهنگ فریدون آسرایی تقدیم به شما
یه رنگ سفیدی نشسته رو موهات
هنوزم قشنگن واسم جفت چشمات
دوتاخط باریک کنار لبات
هنوزم تب عشق تو حال و هوات...
پیشاپیش سال نوتون مبارک

لطفا شماره تونو تو قسمت نظرها بفرستید یا حتی اگه شده یه لینک گروه یا کانال تلگرام رو بفرستید تو قسمت نظرها یا به این آدرس nasermehri63@ gmail.com
داش احسان هم ازدواج کرده خانمش پرستاره
نمرودی هم ازدواج کرده خانمش هم گیلانی,خودش هم محل زندگیش گیلان, فوق لیسانس هم گیلان گرفته
کبیری هم فوق لیسانس گرفته رجایی تهران مجرد
شهریاری متاهل یه دختر خیلی خوشگل هم داره, در ضمن داره دکتری تجزیه هم میخونه ابولفضل و من هم یه دختر داریم
خودم هم که ترم ۵دندون پزشکیم...
دیلرو هم ازدواج کرده خانمش دانشجویی پزشکی خودش هم داروسازی کرمانشاه می خونه.
علی سالاری هم ازدواج کرده تهران کار می کنه...
به زودی عکس هم می زارم تو وبلاگ
کامنت بدید به زودی با مطلب زیاد میام....
نوری و رحیمی چقدر پیر شدید
به زودی با دست پر میام مطلب
می زارم
دوستان دیگه هم مطلب بزارن تا وبلاگ
دوباره جون بگیره...
دو تا از دوستای گلمون
خوشبخت بشین و بمونین انشاا...
ناصرمهری حوصله نداشت،خیلی وقت بود حیله ای تو سرش نبود،کسی نبود کمکش کنه، دور بر شو نگاه کرد داد زد دیلرو کجایی؟ دیلرو نبود،خیلی وقت بود که رفته بود
عبدرضا بدن سازی می کرد داشت وزنه میزد حوصله نداشت تنها بود یار تمرینی میخواست کسی نبود کمکش کنه، داد زد دیلرو کجایی؟ دیلرو نبود ، خیلی وقت بود که رفته بود ،از وقتی اون اتفاق افتاد دیلرو دیگه نبود
جواد سبیلاش زیاد شده بودن، کسی نبود براشون نقشه بکشه، خیالش راحت شد، چون دیلرو نبود ، خیلی وقت بود که رفته بود ،از وقتی اون اتفاق افتاد دیلرو دیگه نبود، شاید اگه اون اتفاق نبود دیلرو الان بین ما بود
سالها گذشت مسافرانی که در کوهساران به دنبال دیلرو بودن و نیاز خویش می طلبیدن دیلرو رو یافتن!
دیلرو نبود چون
چون
چون
ازدواج کرده بود !
بله دوستان من ازدواج کردم گفتم شاید بخواید بدونید
راستش الان مثل همه شما درگیر زندگی شدم و وقتی و حوصله ای نمونده این
نوشته فقط بهانه ای بود که بهتون بگم در سختی ها هم میشه شاد بود.
شجاعت واقعی اینه که وسط سختی ها لبخند بزنی،شاد باشید
در پی گذشت چند سال از فارغ التحصیلی شاه کلید یکی از اتفاقات سری دانشگاه که حتی الان هم نمی خواد اسمش فاش بشه اطلاعات مربوطه را در اختیار وبلاگ گذاشت که در ادامه شرح داده خواهد شد.
طبق اطلاعات شاه کلید در این ماجرا ی سری که چند ساعت کار تحقیقاتی و چند نفر شرکت داشتند مربوط به انتخاب مجری جشن فارغ تحصیلی است. در بحبوحه انتخاب مجری جشن برای انتخاب مجری دچار مشکلات فراوانی شدیم خانم بنام خانم سلیمانی آقای سالاری آقای فاضلی نامزد شده بودند ،شاه کلید ماجرا با انتخاب آقای سالاری و فاضلی مخالف بود البته مخالفان دیگه ای هم وجود داشت ولی چون ما در سایر کارای جشن با این آقای سالاری آقای فاضلی مشورت نکرده بودیم اونا مارو تحت فشار قرار میدادن که باید مجری یکی از اونا باشه و ما هم چاره ای نداشتیم . اما شاه کلید فکر دیگه ای کرد ناصر مهری یکی از عناصر کلیدی ماجرا مامور شد به عنوان شریک دزد و رفیق قافله به اتاق آقای سالاری آقای فاضلی بره و به اونا بگه که بچه ها مخالف مجری بودن اونا هستن ولی مسئولین برگزاری جشن میخوان که شما مجری بشید و چاره ای نیست که تقلب کنیم روش تقلب هم اینه که یه مراسم انتخاب مجری بگیریم داخل کارتون رای گیری برگه های انتخاب مجری اسم شما رو بنویسیم و بندازیم داخل کارتون و کل کلاس رو دور بزنیم .ناصرمهری به خوبی وظیفه خودشون رو انجام داد و اونا سرخوش ازموفقیت بی خیال باقی ماجرا شدند.
اما شاه کلید و باقی افراد شبانه امین خوشنود رو به اتفاق آرا انتخاب کردند و لی مشکلی که وجود داشت این بود که یه جوری باید به آقای خوشنود تلقین میشد که می تونه مجری باشه،کار بسیار مشکلی بود ولی بعد از سه ساعت گفتگوی فشرده و بکار بردن همه واحدهای پاس شده روانشناسی بهش تلقین کردند که تو توانایی مجری شدن رو داری! از طرفی به همه کردا و لرا خبر داده شد که فردا تو جلسه انتخاب مجری امین خوشنود رو انتخاب کنن .
جلسه برگزار شد و من به عنوان یکی از اعضا کارتون خالی رو نشون همه دادم و برگه های اصلی رو بین بچه ها پخش کردم. ناصر مهری کنار آقای سالاری آقای فاضلی نشسته بود و برگه های تقلب دستش بود و الکی به من اصرار می کرد که برگه ها رو بگیر منم میگفتم که نمیشه همه می فهمن،آقای سالاری آقای فاضلی هم وسط جلسه نمی تونستن شکایتی بکنن.
خلاصه با رای گیری آقای خوشنود به عنوان مجری انتخاب شد و همونطور که مستحضر هستید به خوبی از عهده وظیفه شون براومدن.
دیلرو بی درنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسيم نمود و گفت :
سالهاست که هيچ خری بين دو راهی علم و ثروت گير نميکند !!!
مريدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند ای دیلرو ما را دليلی عيان ساز تا جان فدا کنيم .
دیلرو گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتيم ،
دوستم ترک تحصيل کرد من معلم شدم...
حالا او پورشه دارد ، من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی...
او عينک آفتابی من عينک ته استکانی...
او بيمه زندگانی ، من بيمه خدمات درمانی ...
او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . .
سخن دیلرو چون بدين جا رسيد مريدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزشی دلالی گشتندی .
هوا تو کردم....................
من حیرون تو این روزا هواتو کردو.....
سلام به همه دوستان
دوشنبه رفته بودم دانشگاه تربیت معلم کرج
وارد دانشگاه که شدم، حالم عوض شد، هم خوشحال هم ناراحت!
در و دیوار دانشگاه با آدم حرف میزنه، یادآوری خاطرات 4 سال زندگی دانشجویی در کرج.
روز خوبی رفته بودم و اکثر استادا اونجا بودن و تونستم ببینمشون، اولیشون استاد بزرگ شیمی کوانتوم ایران دکتر اسلامپور (توی راهرو درباره پایان نامه با یکی از دانشجوهاش حرف میزد)، بعد هم دکتر حبیبی، دکتر بیرقی، دکتر قلی پور (صحبت کردیم کلی خندید!)، دکتر قائمی و دکتر عطار، دکتر فراهانی (توی آز معدنی)، دکتر حریفی، خانم دکتر مرجانی، دکتر شکروی.
خانم صمدیان توی دفتر دانشکده با اقای توانگر
خانم یونسیان مسئول آموزش دانشکده
خانم یونسیان هم یه خبر بهم داد، تنها بازمانده شیمی 85 را میتونی توی آز تحقیقاتی تجزیه ببینی، رفتم خانم بنام اونجا بود، ظاهرا از درس و دانشگاه هم خسته شده!
انشاا... که همه ی دوستان توی زندگیشون موفق، شاد و سلامت باشن...