دانشجویان شیمی 85 دانشگاه تربیت معلم

و تبریک بابت ازدواج دو تا از دوستای گلمون

خوشبخت بشین و بمونین انشاا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:42  توسط عبدالرضا حسینی( 27 اسفند)  | 

سلام بر همه دوستان سال نو مبارک امیدوارم سالم و موفق باشید
+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 10:43  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

سلام بر همه دوستان سال نو مبارک امیدوارم سالم و موفق باشید
+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 10:43  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

رضا آران بی قراری می کرد ،میرفت و می اومد، آروم و قرار نداشت فردا امتحان تجزیه بیرقی بود ،کسی نبود کمکش کنه ، داد زد دیلرو کجایی؟ دیلرو نبود

ناصرمهری حوصله نداشت،خیلی وقت بود حیله ای تو سرش نبود،کسی نبود کمکش کنه، دور بر شو نگاه کرد داد زد دیلرو کجایی؟ دیلرو نبود،خیلی وقت بود که رفته بود

عبدرضا بدن سازی می کرد داشت وزنه میزد حوصله نداشت تنها بود یار تمرینی میخواست کسی نبود کمکش کنه، داد  زد دیلرو کجایی؟ دیلرو نبود ، خیلی وقت بود که رفته بود ،از وقتی اون اتفاق افتاد دیلرو دیگه نبود

جواد سبیلاش زیاد شده بودن، کسی نبود براشون نقشه بکشه، خیالش راحت شد، چون دیلرو نبود ، خیلی وقت بود که رفته بود ،از وقتی اون اتفاق افتاد دیلرو دیگه نبود، شاید اگه اون اتفاق نبود دیلرو الان بین ما بود

سالها گذشت مسافرانی که در کوهساران به دنبال دیلرو بودن و نیاز خویش می طلبیدن دیلرو رو یافتن!

دیلرو نبود چون

                     چون

                               چون

ازدواج کرده بود !

بله دوستان من ازدواج کردم گفتم شاید بخواید بدونید

راستش الان مثل همه شما درگیر زندگی شدم و وقتی  و حوصله ای نمونده این 

نوشته فقط بهانه ای بود که بهتون بگم در سختی ها هم میشه شاد بود.

شجاعت واقعی اینه که وسط سختی ها لبخند بزنی،شاد باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ساعت 23:29  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ شهریور۱۳۹۳ساعت 3:19  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

با سلام خدمت دوستان عزیز

در پی گذشت چند سال از فارغ  التحصیلی شاه کلید یکی از اتفاقات سری دانشگاه که حتی الان هم نمی خواد اسمش فاش بشه اطلاعات مربوطه را در اختیار وبلاگ گذاشت که در ادامه شرح داده خواهد شد. 

طبق اطلاعات شاه کلید در این ماجرا ی سری که چند ساعت کار تحقیقاتی و چند نفر شرکت داشتند مربوط به انتخاب مجری جشن فارغ تحصیلی است. در بحبوحه انتخاب مجری جشن برای انتخاب مجری دچار مشکلات فراوانی شدیم خانم بنام خانم سلیمانی آقای سالاری آقای فاضلی نامزد شده بودند ،شاه کلید ماجرا با انتخاب آقای سالاری و فاضلی مخالف بود البته مخالفان دیگه ای هم وجود داشت ولی چون ما در سایر کارای جشن با این آقای سالاری آقای  فاضلی  مشورت نکرده بودیم اونا مارو تحت فشار قرار میدادن که باید مجری یکی از اونا باشه و ما هم چاره ای نداشتیم . اما شاه کلید فکر دیگه ای کرد ناصر مهری یکی از عناصر کلیدی ماجرا مامور  شد به عنوان شریک دزد و رفیق قافله به اتاق آقای سالاری آقای فاضلی  بره و به اونا بگه که بچه ها مخالف مجری بودن اونا هستن ولی مسئولین برگزاری جشن میخوان که شما مجری بشید و چاره ای نیست که تقلب کنیم روش تقلب هم اینه که یه مراسم انتخاب مجری بگیریم داخل  کارتون رای گیری برگه های انتخاب مجری اسم شما رو بنویسیم و بندازیم داخل کارتون  و کل کلاس رو دور بزنیم .ناصرمهری به خوبی وظیفه خودشون رو انجام داد و اونا سرخوش ازموفقیت بی خیال باقی ماجرا شدند.

اما شاه کلید و باقی افراد شبانه امین خوشنود رو به اتفاق آرا انتخاب کردند و لی مشکلی که وجود داشت این بود که یه جوری باید به آقای خوشنود تلقین میشد که می تونه مجری باشه،کار بسیار مشکلی بود ولی بعد از سه ساعت گفتگوی فشرده و بکار بردن همه واحدهای پاس شده روانشناسی بهش تلقین کردند که تو توانایی مجری شدن رو داری! از طرفی به همه کردا و لرا خبر داده شد که فردا تو  جلسه انتخاب مجری امین خوشنود  رو انتخاب کنن .

جلسه برگزار شد و من به عنوان یکی از اعضا  کارتون خالی رو نشون همه دادم و برگه های اصلی  رو بین بچه ها پخش کردم. ناصر مهری  کنار آقای سالاری آقای فاضلی  نشسته بود و برگه های تقلب دستش بود و الکی به من اصرار می کرد که برگه ها رو بگیر منم میگفتم که نمیشه همه می فهمن،آقای سالاری آقای  فاضلی  هم وسط جلسه نمی تونستن شکایتی بکنن. 

خلاصه با رای گیری آقای خوشنود به عنوان مجری انتخاب شد و همونطور که مستحضر هستید به خوبی از عهده وظیفه شون براومدن.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ شهریور۱۳۹۳ساعت 22:45  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ مرداد۱۳۹۳ساعت 15:40  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

دیلرو را گفتند : علم بهتر است يا ثروت ؟!

دیلرو بی درنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسيم نمود و گفت :

سالهاست که هيچ خری بين دو راهی علم و ثروت گير نميکند !!!

مريدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند ای دیلرو ما را دليلی عيان ساز تا جان فدا کنيم .

دیلرو گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتيم ،
دوستم ترک تحصيل کرد من معلم  شدم...

حالا او پورشه دارد ، من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی...

او عينک آفتابی من عينک ته استکانی...
او بيمه زندگانی ، من بيمه خدمات درمانی ...

او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . .

سخن دیلرو چون بدين جا رسيد مريدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزشی دلالی گشتندی .

+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ مرداد۱۳۹۳ساعت 22:56  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

جواب حدس بزن

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۰ تیر۱۳۹۳ساعت 14:55  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

حدس بزن 2   راهنمایی: دختره و.............!!!!!!!!!!!

هرکی بگه کیه واقعا باید بهش به خاطر آی کیوش تبریک گفت چون آی کیوی بالای 150
می خواد !!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۵ تیر۱۳۹۳ساعت 3:27  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 



با مهر آغاز میشوی اما... 


         انتهای نگاهت همیشه بهاری است...


                                                                                                      
                                                                                                روزت مبارک معلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 22:4  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

قبل از هرچی سال نورو به همه تبریک می گم وامید وارم برا همه سال خوب و خوشی باشه.امروز که دوباره که چه عرض کنم برا چند دهمین بار داشتم عکسای دانشگاه رو می دیدم یه لحظه چشمم افتاد به سبیل جوادکبیری یه خاطره اومد تو ذهنم کلی خندیدم گفتم شاید خالی از لطف نباشه تا براتون تعریف کنم.
یه روز صبح که چه عرض کنم نزدیک ظهر بالای تختم خوابیده بودم دیدم که اسماعیل ترکه هم اتاقی جواد اومده و بالا سرم  با اون لهجه ترکیش می گه آقا ناصر پاشو ،پاشو کارت دارم،  منم که چون دیشب تا صبح نخوابیده بودم ( چون تاصبح در جوار حضرت استاد میلاد مظفری حفظه الله از بیانات و خاطرات آموزنده وگرانبهاش در خصوص هنر نمایی ها وشیرین کاریهاش در سر جلسه امتحانات  فیض اکمل می بردیم !!!) به خاطر همین خوابم سنگین تر از همیشه بود.خلاصه ساعت 1بعدظهر!!!پاشودم  برا سلف موقع برگشت یادم اومد اسماعیل یه چند باری اومد اتاقم بنابراین مستقیم رفتم اتاقش تا بپرسم قضیه چی بود. وقتی وارد اتاق شدم دیدم اسماعیل ترکه بد جوری آشفته به نظر می رسه و به چشماش تخت جواد و نشونم می ده  نگاه کردم به تخت جواد وقتی چشام افتاد به جواد دیدم  جواد مثل کسی که ببر بنگال!!! بهش حمله کرده بود  گیج و منگ تو حالت جن زده با چشمای باز رو تخت دراز کشیده رنگش زرد و تنش سرد سرد گفتم جواد چی شده؟کسیت مرده؟ دیدم  جواد تو همون حالت مونده و چیزی نمی گه از اسماعیل پرسیدم چی شده پلنگ بهش زده!!!؟ یا خدای نکرده زبونم لالنمره ای کم شده؟!!!!! اسماعیل منو برد بیرون گفت دیشب ساعت 3و4 شب دوتا  بیچاره !!! یواشکی اومدن تو اتاق که یه بیچاره ماشین ریش تراشی دستش بود (عبدالرضا)با یه بیچاره دیگه هم  که سه شاخه برق!!! دستش بود(فرهاد) (آخه سیم ماشین تراش کوتاه بوده این بود که باید به سه شاخه می زدن تا برسه به تخت جواد) عبدالرضا ماشین تراش و بردش نزدیک سیبیل جواد  وقتی نزدیک سیبیل جواد شد (یعنی زیر دماغ جواد بدبخت !!!) ریش تراش و روشن میکنه یه هو جواد با صدای ماشین از خواب می پره می بینه عبدارضا با ماشین ریش تراش  تو تاریکی مثل حضرت ملک الموت!!!!  بالا سرش ایستاده یه هو وحشت می گیردش شروع می کنه به دادو فریاد اون دوتا بیچاره که گول نقشه شیطانی یه بیچاره ای در راه مانده،شیطان صفت، شیادو (دیلرو ) می خورند ده فراررررررررررررررررررررر..... !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۳ساعت 18:36  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

سلام بر همه دوستان 

قبل هرچیز به آقا مجتبی تسلیت می گم و امیدوارم غم آخر زندگیش باشه.

امیدوارم حالتون خوب و سلامت باشید راستش رو بخواین خواستم از اون متنای احساسی که پراز حرفای بی ربطه بنویسم که دیدم دیگه جوونیمون تحلییل رفته و اصلا حوصلش وجود نداره 

خواستم شازده دیلرو 2 رو بنویسم! که بهزاد براری زد تو ذوقم و ناامیدم کرد خلاصه اینکه دور کار ظریف نویسندگی رو قلم گرفتیم و پی اش نرفتیم عوضش نشستیم شیمی خوندیم یه کتابی پیدا کردم که خوندنش بر هر معلمی واجبه 

کتاب شیمی عمومی با نگرش کاربردی نوشته دکتر اسمیت که کتاب دبیرستان های آمریکاست و واقعا وقتی این کتابو نگاه می کنم حالم از شیمی عمومی مزخرف ماهان بهم میخوره.

و اما بعد خواستم سال نو رو به همه شما دوستان عزیز که بخش زیبای خاطرات زندگیم رو تشکیل میدید تبریک بگم و  دعا کنم در هرجا هستید سلامت باشید 



+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ اسفند۱۳۹۲ساعت 16:21  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۲ساعت 2:3  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

متاسفانه خبر فوت شدن پدر هم اتاقی عزیزم

مجتبی نمرودی صحت داره...

مجتبی عزیزم دوست خوبم  بهت تسلیت می گم،

انشالله غم آخرت باشه مارو هم

تو غم خودت شریک بدون...

روحش شاد...
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۲ساعت 19:23  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

 

هوا تو کردم....................

 

من حیرون تو این روزا هواتو کردو.....

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۳ دی۱۳۹۲ساعت 20:16  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ آبان۱۳۹۲ساعت 22:33  توسط احسان روستایی ( 18 دی)  | 

با تشکر از مهدی امینی

سوالات

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۰ مهر۱۳۹۲ساعت 16:29  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

بسلامتی هر چی رفیقه...

سلام به همه دوستان

دوشنبه رفته بودم دانشگاه تربیت معلم کرج

وارد دانشگاه که شدم، حالم عوض شد، هم خوشحال هم ناراحت!

در و دیوار دانشگاه با آدم حرف میزنه، یادآوری خاطرات 4 سال زندگی دانشجویی در کرج.

روز خوبی رفته بودم و اکثر استادا اونجا بودن و تونستم ببینمشون، اولیشون استاد بزرگ شیمی کوانتوم ایران دکتر اسلامپور (توی راهرو درباره پایان نامه با یکی از دانشجوهاش حرف میزد)، بعد هم دکتر حبیبی، دکتر بیرقی، دکتر قلی پور (صحبت کردیم کلی خندید!)، دکتر قائمی و دکتر عطار، دکتر فراهانی (توی آز معدنی)، دکتر حریفی، خانم دکتر مرجانی، دکتر شکروی.

خانم صمدیان توی دفتر دانشکده با اقای توانگر

خانم یونسیان مسئول آموزش دانشکده

خانم یونسیان هم یه خبر بهم داد، تنها بازمانده شیمی 85 را میتونی توی آز تحقیقاتی تجزیه ببینی، رفتم خانم بنام اونجا بود، ظاهرا از درس و دانشگاه هم خسته شده!

انشاا... که همه ی دوستان توی زندگیشون موفق، شاد و سلامت باشن...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ مهر۱۳۹۲ساعت 10:52  توسط سید مصطفی فاطمی  | 

سلام به همه شیمی های گل 85 که همیشه در خاطرم بهترین روزهای زندگی را تداعی میکند.تشکر از دوستانی که به وبلاگ سر میزنند و یه تشکر خاص از دوستانی که وقت میگذارند و مطالب قشنگ مینویسند. یه خسته نباشید هم برای سید عزیز و تبریک برای قبولی ایشان در کنکور ارشد

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۹ شهریور۱۳۹۲ساعت 23:58  توسط مهدی امینی  | 

مطالب قدیمی‌تر