دانشجویان شیمی 85 دانشگاه تربیت معلم

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 شهریور1393ساعت 3:19  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

با سلام خدمت دوستان عزیز

در پی گذشت چند سال از فارغ  التحصیلی شاه کلید یکی از اتفاقات سری دانشگاه که حتی الان هم نمی خواد اسمش فاش بشه اطلاعات مربوطه را در اختیار وبلاگ گذاشت که در ادامه شرح داده خواهد شد. 

طبق اطلاعات شاه کلید در این ماجرا ی سری که چند ساعت کار تحقیقاتی و چند نفر شرکت داشتند مربوط به انتخاب مجری جشن فارغ تحصیلی است. در بحبوحه انتخاب مجری جشن برای انتخاب مجری دچار مشکلات فراوانی شدیم خانم بنام خانم سلیمانی آقای سالاری آقای فاضلی نامزد شده بودند ،شاه کلید ماجرا با انتخاب آقای سالاری و فاضلی مخالف بود البته مخالفان دیگه ای هم وجود داشت ولی چون ما در سایر کارای جشن با این آقای سالاری آقای  فاضلی  مشورت نکرده بودیم اونا مارو تحت فشار قرار میدادن که باید مجری یکی از اونا باشه و ما هم چاره ای نداشتیم . اما شاه کلید فکر دیگه ای کرد ناصر مهری یکی از عناصر کلیدی ماجرا مامور  شد به عنوان شریک دزد و رفیق قافله به اتاق آقای سالاری آقای فاضلی  بره و به اونا بگه که بچه ها مخالف مجری بودن اونا هستن ولی مسئولین برگزاری جشن میخوان که شما مجری بشید و چاره ای نیست که تقلب کنیم روش تقلب هم اینه که یه مراسم انتخاب مجری بگیریم داخل  کارتون رای گیری برگه های انتخاب مجری اسم شما رو بنویسیم و بندازیم داخل کارتون  و کل کلاس رو دور بزنیم .ناصرمهری به خوبی وظیفه خودشون رو انجام داد و اونا سرخوش ازموفقیت بی خیال باقی ماجرا شدند.

اما شاه کلید و باقی افراد شبانه امین خوشنود رو به اتفاق آرا انتخاب کردند و لی مشکلی که وجود داشت این بود که یه جوری باید به آقای خوشنود تلقین میشد که می تونه مجری باشه،کار بسیار مشکلی بود ولی بعد از سه ساعت گفتگوی فشرده و بکار بردن همه واحدهای پاس شده روانشناسی بهش تلقین کردند که تو توانایی مجری شدن رو داری! از طرفی به همه کردا و لرا خبر داده شد که فردا تو  جلسه انتخاب مجری امین خوشنود  رو انتخاب کنن .

جلسه برگزار شد و من به عنوان یکی از اعضا  کارتون خالی رو نشون همه دادم و برگه های اصلی  رو بین بچه ها پخش کردم. ناصر مهری  کنار آقای سالاری آقای فاضلی  نشسته بود و برگه های تقلب دستش بود و الکی به من اصرار می کرد که برگه ها رو بگیر منم میگفتم که نمیشه همه می فهمن،آقای سالاری آقای  فاضلی  هم وسط جلسه نمی تونستن شکایتی بکنن. 

خلاصه با رای گیری آقای خوشنود به عنوان مجری انتخاب شد و همونطور که مستحضر هستید به خوبی از عهده وظیفه شون براومدن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 22:45  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مرداد1393ساعت 15:40  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

دیلرو را گفتند : علم بهتر است يا ثروت ؟!

دیلرو بی درنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسيم نمود و گفت :

سالهاست که هيچ خری بين دو راهی علم و ثروت گير نميکند !!!

مريدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند ای دیلرو ما را دليلی عيان ساز تا جان فدا کنيم .

دیلرو گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتيم ،
دوستم ترک تحصيل کرد من معلم  شدم...

حالا او پورشه دارد ، من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی...

او عينک آفتابی من عينک ته استکانی...
او بيمه زندگانی ، من بيمه خدمات درمانی ...

او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . .

سخن دیلرو چون بدين جا رسيد مريدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزشی دلالی گشتندی .

+ نوشته شده در  جمعه 10 مرداد1393ساعت 22:56  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

جواب حدس بزن

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت 14:55  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

حدس بزن 2   راهنمایی: دختره و.............!!!!!!!!!!!

هرکی بگه کیه واقعا باید بهش به خاطر آی کیوش تبریک گفت چون آی کیوی بالای 150
می خواد !!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 3:27  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 



با مهر آغاز میشوی اما... 


         انتهای نگاهت همیشه بهاری است...


                                                                                                      
                                                                                                روزت مبارک معلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 22:4  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

قبل از هرچی سال نورو به همه تبریک می گم وامید وارم برا همه سال خوب و خوشی باشه.امروز که دوباره که چه عرض کنم برا چند دهمین بار داشتم عکسای دانشگاه رو می دیدم یه لحظه چشمم افتاد به سبیل جوادکبیری یه خاطره اومد تو ذهنم کلی خندیدم گفتم شاید خالی از لطف نباشه تا براتون تعریف کنم.
یه روز صبح که چه عرض کنم نزدیک ظهر بالای تختم خوابیده بودم دیدم که اسماعیل ترکه هم اتاقی جواد اومده و بالا سرم  با اون لهجه ترکیش می گه آقا ناصر پاشو ،پاشو کارت دارم،  منم که چون دیشب تا صبح نخوابیده بودم ( چون تاصبح در جوار حضرت استاد میلاد مظفری حفظه الله از بیانات و خاطرات آموزنده وگرانبهاش در خصوص هنر نمایی ها وشیرین کاریهاش در سر جلسه امتحانات  فیض اکمل می بردیم !!!) به خاطر همین خوابم سنگین تر از همیشه بود.خلاصه ساعت 1بعدظهر!!!پاشودم  برا سلف موقع برگشت یادم اومد اسماعیل یه چند باری اومد اتاقم بنابراین مستقیم رفتم اتاقش تا بپرسم قضیه چی بود. وقتی وارد اتاق شدم دیدم اسماعیل ترکه بد جوری آشفته به نظر می رسه و به چشماش تخت جواد و نشونم می ده  نگاه کردم به تخت جواد وقتی چشام افتاد به جواد دیدم  جواد مثل کسی که ببر بنگال!!! بهش حمله کرده بود  گیج و منگ تو حالت جن زده با چشمای باز رو تخت دراز کشیده رنگش زرد و تنش سرد سرد گفتم جواد چی شده؟کسیت مرده؟ دیدم  جواد تو همون حالت مونده و چیزی نمی گه از اسماعیل پرسیدم چی شده پلنگ بهش زده!!!؟ یا خدای نکرده زبونم لالنمره ای کم شده؟!!!!! اسماعیل منو برد بیرون گفت دیشب ساعت 3و4 شب دوتا  بیچاره !!! یواشکی اومدن تو اتاق که یه بیچاره ماشین ریش تراشی دستش بود (عبدالرضا)با یه بیچاره دیگه هم  که سه شاخه برق!!! دستش بود(فرهاد) (آخه سیم ماشین تراش کوتاه بوده این بود که باید به سه شاخه می زدن تا برسه به تخت جواد) عبدالرضا ماشین تراش و بردش نزدیک سیبیل جواد  وقتی نزدیک سیبیل جواد شد (یعنی زیر دماغ جواد بدبخت !!!) ریش تراش و روشن میکنه یه هو جواد با صدای ماشین از خواب می پره می بینه عبدارضا با ماشین ریش تراش  تو تاریکی مثل حضرت ملک الموت!!!!  بالا سرش ایستاده یه هو وحشت می گیردش شروع می کنه به دادو فریاد اون دوتا بیچاره که گول نقشه شیطانی یه بیچاره ای در راه مانده،شیطان صفت، شیادو (دیلرو ) می خورند ده فراررررررررررررررررررررر..... !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 18:36  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

سلام بر همه دوستان 

قبل هرچیز به آقا مجتبی تسلیت می گم و امیدوارم غم آخر زندگیش باشه.

امیدوارم حالتون خوب و سلامت باشید راستش رو بخواین خواستم از اون متنای احساسی که پراز حرفای بی ربطه بنویسم که دیدم دیگه جوونیمون تحلییل رفته و اصلا حوصلش وجود نداره 

خواستم شازده دیلرو 2 رو بنویسم! که بهزاد براری زد تو ذوقم و ناامیدم کرد خلاصه اینکه دور کار ظریف نویسندگی رو قلم گرفتیم و پی اش نرفتیم عوضش نشستیم شیمی خوندیم یه کتابی پیدا کردم که خوندنش بر هر معلمی واجبه 

کتاب شیمی عمومی با نگرش کاربردی نوشته دکتر اسمیت که کتاب دبیرستان های آمریکاست و واقعا وقتی این کتابو نگاه می کنم حالم از شیمی عمومی مزخرف ماهان بهم میخوره.

و اما بعد خواستم سال نو رو به همه شما دوستان عزیز که بخش زیبای خاطرات زندگیم رو تشکیل میدید تبریک بگم و  دعا کنم در هرجا هستید سلامت باشید 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 16:21  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 2:3  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

متاسفانه خبر فوت شدن پدر هم اتاقی عزیزم

مجتبی نمرودی صحت داره...

مجتبی عزیزم دوست خوبم  بهت تسلیت می گم،

انشالله غم آخرت باشه مارو هم

تو غم خودت شریک بدون...

روحش شاد...
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1392ساعت 19:23  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 

 

هوا تو کردم....................

 

من حیرون تو این روزا هواتو کردو.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1392ساعت 20:16  توسط ناصر مهری( 2 خرداد)  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 22:33  توسط احسان روستایی ( 18 دی)  | 

با تشکر از مهدی امینی

سوالات

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1392ساعت 16:29  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

بسلامتی هر چی رفیقه...

سلام به همه دوستان

دوشنبه رفته بودم دانشگاه تربیت معلم کرج

وارد دانشگاه که شدم، حالم عوض شد، هم خوشحال هم ناراحت!

در و دیوار دانشگاه با آدم حرف میزنه، یادآوری خاطرات 4 سال زندگی دانشجویی در کرج.

روز خوبی رفته بودم و اکثر استادا اونجا بودن و تونستم ببینمشون، اولیشون استاد بزرگ شیمی کوانتوم ایران دکتر اسلامپور (توی راهرو درباره پایان نامه با یکی از دانشجوهاش حرف میزد)، بعد هم دکتر حبیبی، دکتر بیرقی، دکتر قلی پور (صحبت کردیم کلی خندید!)، دکتر قائمی و دکتر عطار، دکتر فراهانی (توی آز معدنی)، دکتر حریفی، خانم دکتر مرجانی، دکتر شکروی.

خانم صمدیان توی دفتر دانشکده با اقای توانگر

خانم یونسیان مسئول آموزش دانشکده

خانم یونسیان هم یه خبر بهم داد، تنها بازمانده شیمی 85 را میتونی توی آز تحقیقاتی تجزیه ببینی، رفتم خانم بنام اونجا بود، ظاهرا از درس و دانشگاه هم خسته شده!

انشاا... که همه ی دوستان توی زندگیشون موفق، شاد و سلامت باشن...

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1392ساعت 10:52  توسط سید مصطفی فاطمی  | 

سلام به همه شیمی های گل 85 که همیشه در خاطرم بهترین روزهای زندگی را تداعی میکند.تشکر از دوستانی که به وبلاگ سر میزنند و یه تشکر خاص از دوستانی که وقت میگذارند و مطالب قشنگ مینویسند. یه خسته نباشید هم برای سید عزیز و تبریک برای قبولی ایشان در کنکور ارشد

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1392ساعت 23:58  توسط مهدی امینی  | 

سلام برهمه دوستان

در صورتی که سوالات امتحانی بصورت وورد دارید لطفا اونا به آدرس ایمیل من بفرستید 

تا همه رو آپلود کنم تا بتونیم از سوالای دوستان در طول سال تحصیلی  استفاده کنیم.

نوع سوال فرقی نداره میان ترم پایان ترم ،کوییز، هرچی باشه مهم نیست فقط فایل وورد .

با تشکر

reyaheesr@gmail.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:59  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 

 

 

یه بار بیست سالم که بود تو یه آزمونی که مسئله مرگ و زندگی بود شرکت کردم، نمیدونم بخت باهام یار بود یا نه ،خلاصه زد و یه رشته که اسمش "آیینه داری در محله کوران" بود قبول شدم ، وقتی از تحصیل اون رشته فارغ شدم چهل ساله بودم، تو این مدت  آدمای زیادی دیدم که هر کدوم دنیایی داشتن،به  دنیای شیمی 85 آ  وارد شدم ....

 

اولین کسی که دیدم یه ماهی گیر بود یعنی بچه ها میگفتن ماهی گیره

-سلام

-سلام

-شنیدم ماهی میگیری؟

-آره ،تو این کار استادم ! ماهی گیری کار آسونی نیست

-چطور میشه ماهی گرفت؟

-باید تور داشته باشی و یه قایق خوب ،هر چی قایقت بزرگتر باشه ماهی ها بیشتر میان طرفت، آخه ماهی ها مثل آدما عقل که ندارن ولی  گیرم عقل ندارن  چشم که دارن ، عقلشون همون چشمشونه !

آدمی بود تا این اندازه جدی

-من که قایق ندارم میتونم یه ماهی خوب بگیرم؟

- اونو دیگه باید بزاری در کوزه !

-اینو گفت و تور شو پهن کرد و منتظر شد.

 

همین طور که داشتم از کنارش رد می شدم با خودم گفتم این شیمی 85 ها جدی جدی خیلی عجیبن.

                           

 

اگه ماهی بزرگتری میخوای باید قایق بزرگتری داشته باشی!

 

همین که داشتم میرفتم چشم خورد به یه آقایی که داشت سعی میکرد اول صف جا بگیره

برید کنار،دستت رو بنداز ،اه ،   الان شکمتو سفره می کنم ،بزارید برم اول صف!

-چرا میخوای اول صف باشی؟

-برو کنار فسقلی

من که  وقتی سوالی میپرسیدم تا جوابشو نمیگرفتنم ول کن نبودم ،در اومدم که :

-چرا میخوای اول صف باشی ؟

-برای اینکه نفر اول باشم

- نفر اول بشی که چی بشه؟

-برو جلو ، الان جا مو می گیرن ، چقد حرف میزنی تو ؟ واسه اینکه این فکر اول به ذهن من رسیده، اگه تو یه سکه قدیمی پیدا کنی مال کیه؟ خوب معلومه مال تو ،اگه یک سنگ آسمونی پیدا کنی مال کی میشه خوب معلومه مال تو، اگه یه فکر به کلت بخوره مال کی میشه ؟ خوب معلومه مال تو،فکر اول صف بودن هم اول به ذهن من رسیده پس مال منه، ، پس من باید همیشه اول صف باشم!

 

                             همه آدمایی که میشناسم یه جوری خودشون رو بروز میدن

 

-حرفت درست ولی با اول صف بودن چکار می کنی ؟

-خوب ... خوب ....همه آدمایی که میشناسم یه جوری خودشون رو بروز میدن،یکی با قلمبه کردن بازوهاش، یکی با فر کردن موهاش ،یکی با شاگرد اول شدن ،یکی با کار سیاسی کردن ،منم با اول صف بودن خودمو بروز میدم! تو خودتو با چی بروز میدی؟ 

بفهمی نفهمی ازین سوال حسابی گیج شده بودم هر چی فکر کردم ندونستم چطور تو زندگی خودمو بروز میدادم ، واسه همین تا مشغول اول صف شدن شد فرار کردم ! همین که داشتم فرار می کردم با خودم گفتم این شیمی 85ها  جدی جدی چقدر عجیبن!

 

اونجا بهشتی بود که ما رو ازش بیرون کردن ، حالا میفهمم چه فرصتهایی بود که تو دانشگاه ازشون استفاده نکردم .دلم گرفته بود غمباد کرده بودم ،حواسم نبود دور برم چی میگذره، یهو دیدم  یکی غمزده تر از خودم  کنارم نشسته ، یه چیزایی با خودش میگفت که معنیش این بود:

                                                                     دانشگاه بهشت بود!

 

- معین چی داری؟

-معین یعنی چی؟

-یه خواننده است ،صداش خیلی قشنگه،من همه آهنگاشو دارم جمع می کنم

بفهمی نفهمی با خودم گفتم این آقا کارش از اون دو تای دیگه بدتر نیست

-آهنگا رو واسه چی میخوای؟

-واسه گلم،گلا آهنگ خیلی دوست دارن.

محض اطلاعتون باید بگم که گلا یه چیزای نازک نارنجی بودن که دور بر درختا رشد می کردن ولی خوب تا اون موقع نمیدونستم چطور میشه یه گل رو پیدا کرد

-گلتو از کجا آوردی؟

-گلا رو باید بخری ،گلا ظریفن ولی احساس ندارن ،برا اونا مهم نیست خریدار کیه هرچی پول بیشتری بدی اونا مال تو میشن،گلن دیگه!

بزار برای خرید گل یه خورده راهنماییت کنم یه گلایی هست تو بیابون وصحرا فت و فراونه ،اونا رو فقط باید نگاه کنی یه وقت به سرت نزنه اونا رو بخری اونا فقط واسه تفریحن وتماشا !ولی یه گلایی هستن که نه به خاطر رنگشون نه به خاطر قشنگی شون نه به خاطر اینکه باغچه تو قشنگ کنن اونا رو دوست داری،اصلا واسه پیدا کردن اونا نباید دوره بگیری بری همه جا رو بگردی یه جایی گوشه  یه مغازه ای ، کنج یه باغی، دست یه نفر دیگه اون رو میبینی ،ولی اگه دیر شده باشه یعنی یکی دیگه اونو خریده باشه دیگه از هیچ گلی خوشت نمی یاد . خدا نکنه این بلا سرت بیاد! بجنب برو گلتو پیدا کن

اینو گفت و دستشو گذاشت زیر سرشو و غمباد کرد.

همین طور که داشتم میجنبیدم با خودم گفتم این شیمی 85 ، جدی جدی چقدر عجیبن!

 

 ،گلا ظریفن ولی احساس ندارن ،برا اونا مهم نیست خریدار کیه هرچی پول بیشتری بدی اونا مال تو میشن

 

 چندسال گذشته بود بزرگتر شده بودم  سعی میکردم بیشتر قدم بزنم ،خسته شدم ،نشستم زیر بیدی که مجنون بود. همینطور حواسم به کار خودم بود که یهو یکی از بچه ها رو از پشت درخت دیدم

 

-کی هستی تو؟ عجب خوشکلی !

- منم گلپا

سخت گرفته بود ،حوصله زیادی نداشت، نه  که معلم بود.

-          چرا اینقد گرفته ای؟

-          زندگی یکنواختی دارم ، استادا  به من درس میدن من به دانش آموزا ، همه استادا مثل همن ،همه دانش آموزا هم مثل هم .اگه تو زندگی هدفی نداشته باشی ، زندگی خیلی یکنواخت میشه.

خواستم یه خورده از تجارب گذشته استفاده کنم واسه همین درآوردم که:

-          خوب برو یه گل بخر!

-          گلها هدف نیستن ،یعنی هستن ولی هدف بزرگی نیستن،اگه هدفت تو زندگی بدست آوردن بهترین گل باشه این هدف فقط به درد خودت میخوره ،هیچ تاثیری تو زندگی بقیه نداره،هر چی هدفت بزرگ تر باشه آدم بزرگ تری هستی. بزرگ باش و بزرگ زندگی کن.

 

                                                      هرچی هدفت تو زندگی بزرگ تر باشه آدم بزرگتری هستی

 

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1392ساعت 12:19  توسط سجاد ریاحی(12دی)  | 


سلام دوستان، اگه کسی از دوستان سوال شهریور برا شیمی 4 داره غایل ووردش رو برام ایمیل کنه، راستی حالتون که انشالا خوبه، فقط سوال رو تا اخر هفته برام میل کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1392ساعت 11:54  توسط احسان روستایی ( 18 دی)  | 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم!

دوستان عزیز خانم بنام به کمک شما احتیاج داره!

باتوجه به اینکه بنده هنوز سمینار خود را ارائه نداده ام از شما خواهشمندم هرکی هر چی موضوع جدید برای سمینار داره به بنده بگه یا اگه خیلی جوانمرد و لوتیه برام پاور پوینت سمینار و مقاله های مرتبطش رو ایمیل کنه.

ممنون از همه.

دوستون دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1392ساعت 13:57  توسط محبوبه بنام ( 29 تیر)  | 

مطالب قدیمی‌تر